طزارش سياسي كميتة مركزي
بة كنطرة نهم حزب كمونيست ايران
مقدمه
کمونیسم به روایت ما
· کمونیسم یک افق اجتماعی است
جامعه ای است که در آن هر کس به اندازه توان و استعدادش داوطلبانه کار می کند و به اندازه نیازش آزادانه از کلیه نعمات زندگی بهره مند میشود. در این نظام مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ملغی میشود و کار از یک اجبار برای مزد و امرار معاش، به امری داوطلبانه تبدیل میشود كه صرفا بر اساس درک وظیفه و پاسخگویی به نیاز اجتماعی انجام خواهد گرفت. وابستگی انسانها به تقسیم کار اسارت آور کنونی از بین می رود و انسانها به یکسان در متن کار داوطلبانه از امکانات مادی و معنوی برای رشد استعداد ها و توانائیهای شخصی خود برخوردار خواهند شد و از خود بیگانگی انسان برای همیشه پایان می یابد. علم و تکنولوژی که در چنگال رقابت به بند کشیده شده است، آزاد می گردد و در نتیجه بازده كار با سرعتى غیر قابل تصور افزایش می یابد، تأمین زندگی مرفه و شایسته انسان به هدف تولید تبدیل خواهد شد و همه خدمات و محصولات مورد نیاز بشر را در مقیاس انبوه تولید و کلیه نیازهای مادی و معنوی انسانها تامین می شود.
کمونیسم کلیه اشکال استثمار، نابرابری ها و تبعیضات نظیر ستمکشی بر زن و ستمگری ملی را از بنیاد بر می چیند و بشریت را برای همیشه از کابوس جنگ و نا امنی رها می سازد. تنگ نظری ملی و نژادی جای خود را به همبستگی انسانی خواهد داد. دولت بعنوان نیروی مافوق مردم با بوروکراسی و ارتش و دستگاههای امنیتی و سیستمهای غیر دموکراتیک پارلمانی زوال خواهد یافت و جای آنرا مشارکت همگانی شهروندان و همیاری و هماهنگی آزادانه و داوطلبانه در اداره امور جامعه خواهد گرفت.
· کمونیسم جنبش و حرکت است
کمونیسم یک جنبش اجتماعی عینی است. مبارزه کارگران بر علیه نظام سرمایه داری مبارزه برای پایان دادن به تبعیضات و ستمگری ها، مبارزه برای زدودن آثار آسیب های اجتماعی که نظام سرمایه داری بر پیکر جامعه بشری وارد کرده است، مبارزه بر علیه عقب ماندگی ها و خرافات توجیه گر این نظام، مبارزه برای نجات محیط زیست انسان از چنگال سود جویی سرمایه داری، مبارزات اجتماعی همین امروز انسانها بر علیه جنگ و بربریت که به افق اجتماعی کمونیسم نظر دارند، بخش های مختلف جنبش عظیمی هستند که در پهنای جهان جریان دارد. بدین معنی کمونیسم همین جنبش حی و حاضری است که علیه وجوه مختلف نظام سرمایه داری در اشكال مختلف و در جلو چشمان ما جریان دارد.
· کمونیسم یک جهان بینی است
کمونیسم یک نگرش و روش علمی شناخت جهان هستی است. پاسخ به سئوالاتی است که هزاران سال اندیشه انسان را بخود مشغول داشته بدون آنكه قادر به پاسخگوئی به آن بوده باشد. جهان بینی کمونیستی یک مکتب آکادمیک نیست و هدف آن نه تفسیر جهان بلکه فراتر از آن تغییر جهان است. این جهان بینی از آنجا که علمی است با دیگر علوم زمانه خود رابطه دارد و با پیشرفت زمان و تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، همپای دیگر علوم تکامل می یابد و کامل تر میشود. تجربه شکستها و پیروزیها آنرا غنی تر می سازد، از اینرو دگماتیسم و سرسپردگی در جهان بینی کمونیستی جائی ندارد.
· کمونیسم یک راه حل عملی و انسانی و یک بدیل برای حل معضلات جهان امروز است
مصلحین اجتماعی، اصلاح طلبان، دولتهای حاکم، برای حل معضلات اجتماعی زمانه ما گاه و بیگاه بدیلهایی ارائه می دهند. مسئله گرسنگی، آلودگی محیط زیست، ستم بر زنان، ستم ملی و غیره و غیره، بدیل کمونیسم از لحاظ واقعی و عملی، راه حلی است برای پایان دادن به همه عوارض ناشی از نظام سرمایه داری، اما بانیان این نظام چه بدیل هایی دارند؟
با صرف کمتر از 70 میلیارد دلار در سال می شود پدیده گرسنگی را از روی زمین محود کرد، در حالیکه هزینه ارتش آمریکا در عراق سالانه 200 ملیارد دلار است. محیط زیست را تنها با اختصاص بخش کمی از سودهای کلانی که انباشته میشوند، میتوان به مراتب سالمتر ساخت. کمونیسم با ستمگری ملی، با ستم بر زنان بیگانه است و از اینرو راه حلهای واقعی و عملی برای خاتمه دادن به این نابرابری ها ارائه میدهد. در حالی که نظام سرمایه داری خود عامل بقای این تبعیضات و نابرابریهاست و از ادامه آن بهرمند میشود.
· کمونیسم روش زندگی، روش مبارزه، فرهنگ و اخلاقیات پیشرو است
انسان دوستی یک وجه جدایی ناپذیر فعالیت کمونیستی است. زیرا هدف جنبش کمونیستی رهایی انسان است. روش مبارزه کمونیستی در عین حال رنگ هدف آنرا بر خود دارد، بنا بر این برای کمونیسم، استراتژی و تاکتیک از جنس هدف نهایی است، برای کمونیسم حقانیت هدف، بکار بردن هر وسیله ای را توجیه نمی کند. کمونیسم دنیایی است که در آن انسان آزارش به انسان که سهل است حتی به حیوان هم نمی رسد. از اینرو کمونیستها در زندگی و در مبارزه امروز خود نیز صلح طلب اند و تا زمانیکه مجبورشان نکرده باشند، به خشونت متوسل نمی شوند. اخلاقیات کمونیستها در برخورد به مسائل زمانه خود نظیر تبعیضات اجتماعی، رفتار نسبت به کودکان، به محیط زیست، متعالی، پیشرو و انسانی است. خود خواهی و خود پرستی جایی در مبارزه کمونیستی ندارد.
مبارزه کمونیستی یک مبارزه صادقانه است، زیرا حقیقت در جهت خواست و حرکت آنها است و نیازی به کتمان حقیقت ندارند. از اینرو کمونیستها همیشه همه حقیقت را به مردم می گویند.
· کمونیسم یک ضرورت تاریخی است
کمونیسم یک مدینه فاضله و یک آرزوی شیرین و خیالبافانه نیست، بلکه ضرورتی تاریخی است که امکان اجتماعی تحقق آن در بطن همین نظام کنونی به تدریج فراهم آمده است و اگر حرص و ولع سودجویانه سرمایه داران بشریت را از طریق جنگهای ویرانگر به عصر بربریت باز نگرداند تحقق آن اجتناب ناپذیر است.
می دانیم که نظام سرمایه داری در شکل دولتی آن که نام کمونیسم برخود داشت و بورژوازی جهانی هم می کوشید تا آنرا به همین عنوان معرفی کند، کار ما را قدری دشوارتر ساخته است. اما تداوم مبارزه علیه نظام سرمایه داری و سلاح نقد کمونیستی که بوسیله مارکس و انگلس پی ریزی شد خود بهترین وسیله برای زایل کردن آن تصویری است که بورژوازی برای نا امید کردن بشریت می خواهد به افكار عمومی القاء كند.
فصل اول
زمينه های عينی رشد جنبش سوسياليستی
جشن و سرور نئولیبرالیسم پیروزمند بعد از فروریختن دیوار برلین در نوامبر 1989، فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد و اعلام "پایان تاریخ " از جانب ایدئولوگ های بورژوایی 10 سال بیشتر دوام نیاورد. در این دوره یورش گسترده دولت های سرمایه داری در سراسر جهان به سطح زندگی و شرایط کار طبقه کارگر و دستاوردهای جنبش کارگری، همراه با امواج سهمگین تبلیغات ضد کمونیستی و تعرض بورژوازی علیه سوسیالیسم و انقلاب کارگری شرایط پیشبرد فعالیت کمونیستی را دشوار ساخت. در این سالها تبلیغات نئولیبرالی کوشش کرد آنچه روی داد را " مرگ و پایان کمونیسم " تفسیر کند و با سرمستی فریاد بر آورد که برای همیشه سوسیالیسم را از میدان به در کرده است . در چنین بستری بود که پست مدرنیسم و مکاتب گوناگون منتج از آن – به عنوان مدهای فکری روز - هشدار می دادند که صرف ایده مخالفت با سرمایه داری لیبرال مترادف با تجدید حیات "توتالیتاریسم" خواهد بود .
وقوع نخستین بحران بزرگ اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم که در نیمه دهه 70 میلادی قرن بیستم روی داد و به سیکل بلند رونق پس از جنگ خاتمه داد ، زمینه را برای مطرح شدن دستور کار نئو لیبرالیستی مهیا ساخت. در سالهای دهه 80 رونالد ریگان در آمریکا و مارگارت تاچر در انگلستان به شکلی موفقیت آمیز اجرای برنامه بازار آزاد را آغاز نمودند. تا پایان این دهه عرصه بین المللی نیز برای تعمیم این نسخه ها آماده گشته بود : بحران ناشی از دیون، ابزاری را که صندوق بین المللی پول و بانک جهانی برای وادار ساختن دولتهای "جهان سوم" به پذیرش برنامه های نئو لیبرالی " تعدیل ساختاری" نیاز داشتند در اختیارشان قرار داد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق امکان دست اندازی به مناطق تحت نفوذ بلوک سابق به ویژه در اروپای مرکزی و شرقی را فراهم ساخت .
با فروپاشی شوروی، مناسبات بین المللی دوران جنگ سرد مبتنی بر تقسیم جهان به مناطق نفوذ دو ابر قدرت نیز فرو ریخت. در خلاء قدرت ایجاد شده در دوران پس از جنگ سرد کوششهای آمریکا برای شکل دادن به " نظم نوین جهانی " با تحمیل هژمونی خود بر دولتهای بزرگ سرمایه داری و کشورهای سرمایه داری "جهان سوم" به اتکای قدرت نظامی ناکام ماند . لشکر کشی های آمریکا در این دوره ( به خاورمیانه ، آفریقا و بالکان ) که در قالب دکترین " مداخله بشر دوستانه " تبیین می گشت، نتیجه قطعی و نهایی در رابطه با شکل دادن به یک وضعیت با ثبات سیاسی در بر نداشت و این سرزمینها عملا به مناطق بدون دولت و حاکمیت موثر و محل تاخت و تاز دستجات مختلف نظامی وفرقه ای جنگ سالار بدل گشتند . بدین سان " مناطق بدون دولت " به یکی از آشکارترین ویژگیهای سیاست جهانی در دوران خلاء پس از جنگ سرد تبدیل شد.
به علاوه ویژگی عمومی تر این دوره ، فرایند موسوم به " گلوبالیزاسیون" بود که بر این فرض قرار داشت که در غیاب بلوک شوروی از صحنه سیاست جهانی می توان گسترش بی سابقه سرمایه داری جهانی را بدون توجه به پبامدهای اجتماعی آن تشدید کرد .
ما در این دوره شاهد عروج جنبشهای سیاسی- اجتماعی ارتجاعی هم هستیم که ریشه در عملکرد سیاسی و اقتصادی نظام جهانی سرمایه داری دارد و در اشکال گوناگون ( مذهبی، فاشیستی و ناسیونال شووینیستی و ... ) خود را نشان می دهد . همه این جنبشها دارای یک پایه مادی و یک فصل مشترک پایه ای هستند که همانا بروز اعتراضی ارتجاعی به عوارض انکشاف سرمایه داری جهانی است که در غیاب یک جنبش نیرومند سوسیالیستی، قدرت بسیج اجتماعی یافته اند . حادثه 11 سپتامبر نشان داد که به موازات گلوبالیزاسیون اقتصادی ، اعتراض ارتجاعی به نظام اقتصادی و سیاسی امپریالیستی نیز می تواند گلوبالیزه گردد .
واقعه 11 سپتامبر 2001 سرآغاز یک دوران جدید در سیاست جهانی بود که طی آن دوران خلاء پس از جنگ پایان پذیرفته است و تلاش امپریالیستی برای شکل دهی به یک نظم سیاسی نوین جهانی آغاز گشته است .
جنگ در عراق و افغانستان که منجر به اشغال این دو کشور توسط نیروهای نظامی آمریکا گردید یک مرحله از تلاش آمریکا برای پیشبرد و تحکیم هژمونی خویش بود . هدف آمریکا، شکل دادن به مناسبات بین المللی مطابق منافع خودش از طریق اعمال زور و کشور گشایی نظامی بود . در سطح پایه ای هدف سیاست جنگی آمریکا ایجاد نفوذ در نقاط پر اهمیت جهان و تثبیت هژمونی آمریکا بر رقیبان امپریالیست در این مناطق است .
اما ادعاهایی نظیر " برقراری دموکراسی " و " نابودی تروریسم " و " تقویت سکولاریسم و مدرنیسم " و ... که به عنوان توجیه حمله آمریکا به این کشورها از سمت بلندگوهای تبلیغاتی امپریالیستی عنوان می شد ، خیلی زود همچون حبابی ترکیدند . دخالت های نظامی و سیاسی آمریکا در هیچ نقطه ای از جهان و از جمله این دو کشور نه تنها امنیت و ثبات را با خود به همراه نیاورد بلکه به تضادها و رویارویی های محلی و منطقه ای شدت بیشتری بخشید. در عراق، جامعه و شهرها به گتوهای قومی و مذهبی و فرقه ای تبدیل شده است که جنگهای خونینی بین آنها در می گیرد . بیش از 40 درصد مردم این کشور بیکار شده اند و 4 میلیون عراقی جایی برای زندگی ندارند . از هر 3 کودک عراقی یک نفر درس و مدرسه را رها کرده و سیستم بهداشتی این کشور عملا از کار افتاده است. در آخرین بررسی ها و آمارها تخمین زده می شود که 650 هزار تن عراقی جان خود را از دست داده اند، و 4 میلیون نفر آواره شده اند. " مدرنیسم " و "سکولاریسم " بشارت داده شده در افغانستان منجر به روی کار آوردن یک "جمهوری اسلامی " دیگر آنهم مبتنی بر یک ائتلاف قبیله ای و عشیره ای ارتجاعی شده است و خطر بازگشت طالبان روز به روز جنبه جدی تر و واقعی تری به خود می گیرد . با وجود کمپین عظیم جهانی و صرف میلیاردها دلار پول، تروریسم اسلامی نه تنها مهار نشد بلکه خطرناکتر و منسجم تر سر برآورد و امروزه شبکه ها و دامنه عملیات خود را تا پایتخت های اروپا گسترانیده است، همانطور که جنگهای قومی و مذهبی در کشورهای بالکان بزرگترین تراژدیهای انسانی چند دهه اخیر را به بار آوردند و کشمکشهای دیگری در گوشه و کنار جهان همچنان به قوت خود باقی ماندند.
این موارد در صحنه سیاست ایران بیش از هرچیز افشاگر چهره جریانات سلطنت طلب ، لیبرال ، سوسیال دموکرات و ناسیونالیست ها است که استراتژی سیاسی شان بر دیپلماسی منطقه ای دولت آمریکا استوار بود و چنین تبلیغ می کردند که " موج جهانی دموکراتیزاسیون " بالاخره به ایران هم خواهد رسید و سکولاریسم و مدرنیته را متحقق خواهد ساخت و امید خود به سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی را عدم مطلوبیت آن در نزد دول امپریالیستی و به ویژه آمریکا، و تنشهای حاصل از این مساله گره زده بودند .
با پیروزی الگوی سرمایه داری بازار آزاد به سرکردگی نئولیبرالیسم، دولت های سرمایه داری در کشورهای عقب مانده مطا بق رهنمودهای نهادهایی چون صندوق بین المللی پول و بانک جهانی سیاست تعدیل ساختاری و بازسازی اقتصاد مطابق نیازهای سیستم جهانی نیؤلیبرالی از مسیر خصوصی سازی های گسترده، بیکار سازی ها، پایین آوردن اشتغال و انعطاف پذیر کردن نیروی کار، قطع خدمات اجتماعی و گسترش تجارت آزاد، پروسه انطباق سیستم اقتصادی خود با نهادهای مالی جهانی را در پیش گرفتند.
این سیاستها در واقع یک تعرض آشکار طبقه سرمایه دارعلیه طبقه کارگر در سطح جهان است. تحت حاکمیت سیستم اقتصادی نئولیبرالی چند دهه پیشرفت اجتماعی که اساسا حاصل مبارزات بی وقفه طبقه کارگر بوده به عقب رانده شده است و الگوی اقتصاد نئولیبرالی و نظام بازار آزاد نه تنها موقعیت اجتماعی طبقات و اقشار فرودست جامعه بهبود نداده بلکه روز به روز بیشتر در فقر و سیه روزی غوطه ور ساخته است. در حال حاضر بیشتر از هر زمان دیگری مفهوم جهان گستری سرمایه تحقق پیدا کرده است. جهان زیر حاکمیت نظام سرمایه داری بصورت یک بازار واحد درآمده است. سرمایه در همه جای دنیا دست بالا را دارد، با اینهمه نظام سرمایه داری به دلیل بحران ذاتی و ساختاری آن و تضادهای آشتی ناپذیر و لاینحل آن نه تنها قادر به حل مشکلاتی که جامعه بشری را در چنگال خود می فشارد نیست بلکه این مشکلات را بطور دائم در ابعاد عظیم تر بازتولید می کند. در حالی که پیشرفت اجتناب ناپذیر تکنولوژی و باراوری کار بیکاری را به یک پدیده ساختاری و یکی از معضلات در جوامع پیشرفته سرمایه داری و حتی در جوامع در حال توسعه تبدیل کرده است، نظام سرمایه داری هیچ آلترناتیو و بدیلی برای خلاصی از این معضل که دامن بشریت را گرفته است ندارد. امروز در کشورهای اروپائی ده ها میلیون بیکار وجود دارد، آمار بیکاری در هند بالغ بر 300 میلیون نفر است، بیکاری میلیونی در آفریقا هیچ نشانی از فروکش ندارد، نرخ بیکاری در ژاپن و کشورهای شرق آسیا روزافزون است و در کشورهای اروپای شرقی ابعادی ناشناخته پیدا کرده. در چنین وضعیتی طولی نکشید تا ماهیت و معنای واقعی پیروزی نئولیبرالیسم و الگوی سرمایه داری بازار آزاد، و شکل دادن به جهان یک قطبی به سرکردگی آمریکا در ابعاد توده ای بر ملا شود و توهم زود گذر بی بدیل بودن نظام سرمایه داری فرو ریزد و بار دیگر "شبح کمونیسم" بر فراز جامعه بشری به گشت و گذار در آید.
بر بستر این اوضاع عینی است که شاهد عروج دوباره جنبش چپ در گوشه و کنار جهان هستیم. رشد جنبش کارگری در سالهای اخیر در کشورهای پیشرفته صنعتی، و خواست 35 ساعت کار در هفته بدون کاهش دستمزدها که هر روز به خواست بخش های وسیعتری از جنبش کارگری در آلمان، فرانسه و ایتالیا تبدیل می شود نه تنها بدیل و آلتر ناتیوی است برای مقابله با بیکاری توده ای بلکه در همان حال هدف بالا بردن اوقات فراغت و کسب استقلال برای استفاده از این اوقات برای فعالیت های سیاسی و اجتماعی را در دستور کار دارد که بدون آن تلاش برای ایجاد دگرگونی های واقعی اجتماعی بس دشوار است.در امریکای لاتین و در کشورهایی چون ونزوئلا، بولیوی، برزیل و آرژانتین ، جنبش اشغال و کنترل کارگری کارخانه ها یک جنبش واقعی است. این جنبش که مرزهای ملی را پشت سر گذاشته است در این کشورها توانسته است با ابتکارات عملی خود و بسیج توده کارگران بخشی از خواستهای خود را به دولت ها تحمیل کند. در بولیوی دامنه جنبش کنترل کارگری کارخانه، از مراکز تولیدی فراتر رفته و در برخی موارد تسلیح کارگران و دهقانان را نیز در دستور کار خویش قرار داده است و خود را آلترناتیوی برای رهبری مبارزه توده ای در جامعه و شکل دادن به حکومت آینده می دانند.
به علاوه رشد و گسترش جنبش چپ در اروپا و آمریکا در دو عرصه مهم به جریان در آمده است :
نخست جنبش آنتی گلوبالیزاسیون وضد جهانی سازی سرمایه داری که علی العموم وسیعترین جنبش علی چپ در سطح جهان است و اعتراضات خود را متوجه برخی از عوارض و جنبه های سیاستهای نئولیبرالیستی در سطح جهان نموده است . اعتراضات سیاتل( 1999)، واشینگتن (2000)، پراگ (2000)، کبک (2001)، جنوا (2001) و ... عرصه و زمینه دیگری هستند برای رشد جنبش چپ و گستراندن افق سوسیالیستی. این جنبش اگر چه ظرفیت های بالایی در بسیج توده ای علیه عوارض سیاستهای نئولیبرالی و افشای ماهیت این سیاستها در سطح بین المللی از خود نشان داده با این همه فقدان یک استراتژی روشن و معتبر سیاسی بزرگترین نقطه ضعف آن به شمار می رود . اختلاف و ناروشنی در میان سازماندهندگان این جنبش که دارای سنت و دیدگاه نظری واحدی نیستند، بر سر نام گذاری آن بیانگر همین واقعیت است. جنبش آنتی گلوبالیزاسیون عموما یک جنبش مستقیما سیاسی نیست بلکه جنبشی علیه سیاستهای نئولیبرالی سازمانهای جهانی ، دولتهای بزرگ و شرکتهای بزرگ فراملیتی است و در نهایت حکم یک گروه فشار بزرگ را دارد . یک نقطه ضعف این جنبش حضور جریانات "جهان سوم گرا" (تا حد مبلغان نسبیت فرهنگی و پسا مدرنیستها) در این جنبش در کشورهای غربی است . به علاوه و در یک سطح پایه ای تر خصلت نما کردن این جنبش با " آنتی گلو بالیزاسیون " هنوز ناشی ار این درک نادرست است که بخشی از رهبران این جنبش ریشه مصائب کنونی جامعه بشری را نه در ماهیت نظام سرمایه داری بلکه در تکامل این نظام به مرحله جهانی شدن می دانند در حالی که خود پدیده جهانی شدن به لحاظ تاریخی یک روند تکاملی و اجتناب ناپذیر است. سوسیالیست ها نمی توانند مخالف این روند گلوبالیزاسیون باشند. آلترناتیو سوسیالیستی نه ضدیت با جهانی سازی بلکه سازماندهی یک جنبش جهانی ضد سرمایه داری با افق سوسیالیستی است. این جنبش حتی بنا به خصلت بین المللی خود و تلاش برای بسیج نیرو در سطح پنج قاره برای پیشروی باید افق خود را از مبارزه با عوارض جهان گیری سرمایه د اری فراتر برد و مبارزه علیه کلیت نظام سرمایه داری را در دستور قرار دهد یا به عبارت دیگر تلاش فعالین کمونیست در این جنبش باید پیوند زدن و آمیختن مبارزه " ضد جهانی سازی " با " ضد سرمایه داری " باشد . افق "ضد سرمایه داری " که مطمئنا حول فعالیت مارکسیست ها باید صورت پذیرد باید بتواند هژمونی خود را بر این جنبش برقرار کند.
دوم جنبش میلیونی ضد جنگ که به وسعت تمام جهان در جریان است. این جنبش، جنبش عظیمی است که که بر اقشار وسیعی از مردم تکیه دارد و بالقوه تنها نیرویی است که می تواند جنگ طلبان را وادار به دست کشیدن از سیاست جنگی خود کند. این جنبش که روند عینی مبارزه طبقاتی آنها را در قطب سیاسی چپ جامعه قرار داده است، بستری است که کمونیستها میتوانند با حضور خود و ایفای نقش فعال تلاش کنند که افق سوسیالیستی را در مقابل آن قرار دهند . شرکت در این جنبش وظیفه بین المللی همه کمونیستها در همه کشورها ست و کمونیستها باید تلاش کنند که این جنبش را در جهت یک مخالفت اصولی با اهداف ارتجاعی جنگ امپریالیستی سوق دهند و انرژی جنبش ضد جنگ را برای تقویت و همبستگی با جریانات سوسیالیستی و کارگری در جهان سوم یعنی تنها نیرویی که از لحاظ عینی قدرت مقابله هم با امپریالیسم و هم با جنبشهای ارتجاعی جهان سوم را داراست ، بسیج نماید. این امر مستلزم توجه به نکاتی چند است :
اول اینکه مشخصه سیاست جدید امپریالیستی صرفا لشکر کشی و چرخش به جنگ طلبی نیست بلکه تلاش برای برقراری ثبات در مناطقی ازجهان از طریق روی کار آوردن چنان رژیم های ارتجاعی و دست راستی ای است که قادر به سرکوب جنبشهای ضد سرمایه داری باشند. پیشبرد این سیاست لزوما در همه جا با لشکر کشی امپریالیستی همراه نخواهد بود بنابراین باید فعالانه با نتایج ارتجاعی و امپریالیستی اشکال گونا گون این سیاستها مبارزه کرد .
دوم اینکه، محکوم کردن جنگ بنابر ملاحظات اومانیستی و انسان دوستانه صرف کارایی ندارد و مقابله تنها وقتی موثر است که با سیاستی که در جنگ تعقیب می شود مقابله شود . به تعبیر دیگر ماهیت غیر عادلانه و ارتجاعی جنگها را اهداف ارتجاعی جنگ رقم می زنند. به عنوان مثال، در مورد مشخص جنگ افغانستان، دولت سراپا ارتجاعی طالبان این فرصت را به دولتمردان قدرتهای امپریالیستی و مدافعانشان می داد که ضایعات جنگ را بهای خلاصی مردم افغانستان از چنک حکومت ضد بشر طالبان قلمداد کنند . اما یک موضع صحیح ضد جنگ باید در آن موقع براین نکته تاکید می گذاشت حکومت جانشینی که آمریکا در آنجا بر سر کار خواهد آورد (همانطور که بعدا هم کاملا روشن شد) حکومتی غیر دموکراتیک و ارتجاعی خواهد بود و مردم از چنگال ارتجاع سیاسی و فرهنگی رهایی نمی- یابند .
سوم اینکه، مقابله با جنگ نباید از یک موضع "جهان سوم گرا " صورت گیرد . "جهان سوم " پدیده ای یکدست ، همگن ، فاقد طبقات و بدون گرایشهای سیاسی گوناگون نیست . اتخاذ چنین موضعی این خطر را به همراه خواهد داشت که در عمل به دفاع از رژیم های ارتجاعی جهان سوم منجر شود.
چهارم اینکه اگر بپذیریم که سیاست جنگی آمریکا سیاستی امپریالیستی به مفهوم لنینی آن یعنی سیاست متناظر با فاز معینی از سرمایه داری است ، پس موثرترین راه عقب راندن این سیاست تعرض به پایه اقتصادی آن یعنی مبارزه ضد کاپیتالیستی است . بدین ترتیب است که در اینجا هم مانند مورد جنبش ضد جهانی سازی ، "ضد جنگ " با " ضد سرمایه داری " پیوند می خورد و در هم می آمیزد . بدین طریق جنبش ضد جنگ چه در کشورهای پیشرفته و چه در جهان سوم باید بر رابطه مستقیم بین سیاست جنگی و اقتصاد سرمایه داری تاکید کند.
پنجم اینکه بزرگترین منبع قدرت بالقوه جنبش ضد جنگ در جنبش کارگری نهفته است . طبقه کارگر می تواند به حکم موقعیت عینی خود در تولید مخالفت خود را با جنگ، بلافاصله به اعتراض و تعرض به سرمایه ترجمه کند. از همین رو است که دخالتگری فعال در این جنبش برای رادیکالتر کردن و غلبه بر کمبودهایش که محدود نگری، برداشتهای اومانیستی صرف و در مواردی پاسیفیسم می باشد، بیش از همه در توان کارگران سوسیالیست و سازمانهای رادیکال ضد کاپیتالیستی است .
به طور کلی همه این اوضاع در شرایطی که احزاب سوسیال دمکرات در چند دهه اخیر با در پیش گرفتن گام بگام سیاستها و استراتژی نئولیبرالی و روشن شدن ماهیت بورژوائی شان به طور کامل از اردوی "چپ " خارج شده اند، و از طرف دیگر ماهیت واقعی احزاب حاکم در کشورهای بلوک شرق سابق دیگر کاملا آشکار شده است، زمینه عینی رشد و تعرض سوسیالیسم را بیش از هر زمان دیگری فراهم آورده است . بدون تردید این تعرض بدون یک استراتژی روشن سوسیالیستی به فرجام نمی رسد.
فصل دوم
اوضاع سياسی ايران
الف- زندگی و معيشت مردم
بحث اوضاع سیاسی و اجتماعی امروز ایران را بایستی از بیان شرایط سخت و دشواری آغاز کرد که اکثریت عظیم مردم این کشور را در یک وضعیت فلاکتبار و غیر انسانی قرار داده است.
در همین دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد طبق آمارهایی که از طریق مراجع رسمی منتشر شده است می توان به عمق وخامت اوضاع معیشتی اکثریت مردم ایران پی برد. اگرچه آمارهای رسمی در ایران هرگز منبع موثقی برای روشن شدن کم و کیف واقعی اوضاع اقتصادی ایران نیستند ولی با همه اینها از بررسی همین آمارها هم میتوان این حقایق تکان دهنده را دریافت. به عنوان مثال در مورد بیکاری، هیچ سیستمی برای ثبت نام بیکاران در ایران وجود ندارد. بسیاری از گروه ها را اساسا جزو بیکاران به حساب نمی آورند، بیکاری پنهان و مشاغل زائدی که بسیاری از مردم برای کسب درآمد ناچیزی به آن مشغول هستند از محاسبه خارج است. با این وجود پیش بینی کارشناسان مستقل در این زمینه این است، که آمار بیکاری در ایران حدود 30 درصد است. با خروج سرمایه ها از ایران، با رکود سرمایه گذاری خارجی و با توجه به رشد جمعیت این رقم طی سالهای آینده بسیار بالاتر خواهد رفت.
بهای کالاهای مصرفی مردم مرتبا رو به افزایش است. بنا به گزارشی که در مجله اقتصادی اکونومیست به نقل از منابع اقتصادی بانک جهانی آمده است، نرخ تورم در ایران در سال جاری بیش از 17 درصد خواهد بود. میزان جمعیت زیر خط فقر در ایران طبق آمارهایی که از زبان مراجع رسمی در مقاطع مختلف بیان شده است، 20 میلیون نفر زیر خط فقر و 10 میلیون نفر روی خط فقر زندگی میکنند. وزارت رفاه اجتماعی جمهوری اسلامی خط فقر را درآ مد ماهیانه 400 هزار تومان برای یک خانواده 5 نفری اعلام کرده است. اما با توجه به نرخ سالانه تورم، تعداد افرادی که زیر خط فقر زندگی می کنند از این رقم فراتر است. این آمارها تنها گویای وضعیت آنهایی است که دچار فقر شدید هستند وگرنه فقر نسبی دامنگیر اکثریت عظیم مردم این کشور است. آمار اعتیاد به مواد مخدر از مرز 12 میلیون نفر در ایران گذشته است.
در واقع کارنامه دولت احمدی نژاد در ادامه تعرض دولتهای قبلی به زندگی و سطح معیشت مردم ایران را می توان چنین خلاصه کرد:
افزایش بیکاری، بالا رفتن نرخ کالاها ، افزایش اعتیاد به مواد مخدر، افزایش شمار کارتن خوابها در خیابانها و کودکان خیابانی، افزایش شمار دختران نوجوانی که برای فروش به عشرتکده های کشورهای حاشیه خلیج صادر میشوند( توسط باندهایی که یک سر آنها در دستگاههای نظامی و امنیتی رژیم است)، افزایش شمار خودکشی ها، افزایش شمار زندانیان در زندانهای سراسر ایران، افزایش تصادفات رانندگی و مرگ و میر در جاده ها و دهها معضل اجتماعی دیگر.
ب- رژيم جمهوری اسلامی
- وضعیت درونی:
همانطوری که قابل پیش بینی بود، تشدید نارضایتی های عمومی در ایران، شکست سیاستهای اقتصادی رژیم، در کنار فشارهای خارجی ، اختلافات درونی رژیم را بار دیگر دامن زده است. احمدی نژاد به عنوان سمبل افراط گرایی رژیم اسلامی به کمک سازمان سپاه پاسداران، رقبای خود را کنار زد و با توجه به شمشیر تهدید سازمان نظامی و امنیتی کشور که در دست این جناح قرار داشت، مخالفین این جریان برای مدتی سکوت پیشه کردند. روی کار آمدن دولت احمدی نژاد نتوانست یکپارچگی صفوف نیروهای درون رژیم را تامین كند، و با مرور زمان و با روشن شدن عملكرد دولت، شكاف درون نیروهای رژیم از نو سر باز كردند. نتایج "انتخابات" مجلس خبرگان و شوراهای اسلامی در سال گذشته حكایت از بهبود موقعیت رفسنجانی و اصلاح طلبانی می كرد كه برای مقابله با سیاستهای دولت احمدی نژاد با وی همگرا شده اند. در چنین شرایطی ناکامی های رژیم و تشدید اختلافات جناح ها، بار دیگر چند دستگی را به درون صفوف سپاه پاسداران و دیگر دستگاه های نظامی و امنیتی كشانده است. دار و دسته های دیگر رژیم هم با مشاهده این وضعیت به آرامی و محتاطانه ضد حمله خود را سازمان می- دهند.
دولت احمدی نژاد اگر از یك طرف نتوانست به وعده آوردن پول نفت بر سر سفره مستضعفان حتی آنانی را كه در مقطع مبارزات انتخاباتی گرد صندوق ها بسیج كرده بود عمل كند و اكنون با تهدید به بركناری وزرائی از كابینه اش می خواهد آنان را عامل این ناكامی ها معرفی كند، از طرف دیگر از جانب رفسنجانی و جبهه مشاركتی ها به دلیل بی اعتنایی به اجرا و تداوم برنامه های استراتژیك اقتصادی رژیم كه در دوره رفسنجانی شالوده های آن ریخته شده است، و بی توجهی به نیازها و مكانیسم های سرمایه داری بازار آزاد مورد انتقاد قرار می گیرد. انتقاد به سیاستهای ماجراجویانه احمدی نژاد در برخورد به بحران اتمی هم از همین زاویه صورت می گیرد. یعنی در واقع اگر دولت احمدی نژاد نتوانست پول نفت را بر سر سفره فقرا بیاورد از طرف دیگر هم نتوانست خواست دل طبقه سرمایه دار ایران را بجا آورد، و همین واقعیت است كه زمینه تغییر آرایش نیروهای درون رژیم را فراهم آورده است.
هم اکنون در آستانه انتخابات مجلس هشتم در حالیکه شکاف و چند دستگی در بین گروههای حامی احمدی نژاد پدید آمده است ، جریان اصلاح طلب به آرامی در حال تدارک ضد حمله خویش است . انتخابات این دوره مجلس رژیم، مقطع مهمی در تعیین مصافهای آتی بین جناحها و وزن و توان هر کدام در انتخابات ریاست جمهوری آتی خواهد بود .
- وضعیت اقتصادی:
اقتصاد جمهوری اسلامی کماکان در بن بست قرار دارد. هیچ جناحی برای آن راه حل اقتصادی خاصی ندارد . افزایش درآمد ارزی ناشی از بالا رفتن قیمت نفت نیز به دلیل وجود حیف و میل گسترده و ساختاری در مکانیزم مصرف آن و عوامل پایه ای تری نظیر فقدان یک برنامه و چشم انداز اقتصادی کلان برای تعیین تکلیف اقتصاد کشور در رابطه با نظام جهانی کاپیتالیستی و همچنین پاسخ به معضلات اقتصادی گسترده بر مبنای کنترل چالشهای سیاسی عاجل تری که در مقابل رژیم وجود دارند ، به گشایشی اساسی ای در عرصه اقتصاد منجر نخواهد شد . حتی در صورتی که هاشمی رفسنجانی و جریان متبوع وی – که اکنون به بستر اصلی جریان موسوم به اصلاح طلبان حکومتی بدل گشته اند – در فرصتهای آتی با شعارهای سیاسی از قبیل کاهش تشنج با غرب و آمریکا، دیپلماسی منعطف تر، سازشهای معین در کشمکشهای منطقه ای، لبنان، فلسطین، عراق، افغانستان ( و نه چون دوره قبل با برنامه های اقتصادی 5 ساله و... ) به قدرت بازگردند ، در بطن بحرانهای دامن گیر موجود و چند پارگی شدید کانونهای قدرت و نهادهای تصمیم گیرنده و موثر در بستر اختلافات رو به تزاید جناحهای گوناگون، رژیم قادر به پیشبرد برنامه خاصی در این زمینه و در چارچوب قواعد بقای کلیت حاکمیت نخواهند بود .
جناح حاکم فعلی در برخورد با معضلات اقتصادی، با یک تناقض بنیادین رو در روست : از یکسو این جناح از لحاظ عینی تنها با متوقف کردن سیر تحولاتی در 12-10 سال اخیر در رژیم که آگاهانه برای ادغام اقتصاد ایران در بازار جهانی کاپیتالیستی می کوشید و در سطح داخلی در جلب حمایت صاحبان صنایع و سرمایه داران تلاش می کرد ، می تواند از منافع و موقعیت پایگاه اجتماعی خود دفاع کند . قدرت گیری جناح جدید، صاحبان سرمایه در ایران را به شدت هراسان کرد . طبقه سرمایه دار در ایران در عرصه سیاسی، قدرت سازمان دادن مقابله مستقل را ندارد و مهمترین سنگرش در حیطه اقتصادی است که عواقب آن متوجه دولت حاکم و کلیت رژیم شده است .
از سوی دیگر رژیم جمهوری اسلامی حتی صرفا برای تضمین بقای خود هیچ راهی جز این در پیش رو ندارد که شرایط کارکرد سرمایه را تأمین کند و حمایت طبقه سرمایه دار را جلب نماید . جناح حاکم فعلی هم - بر خلاف بسیاری از تصورات رایج در مورد آن - به خوبی میداند که اقتصاد سرمایه داری ایران برای خروج از بحران فعلی خود تنها یک راه دارد و آن این است که درهایش را بر روی سرمایه های خارجی باز کند، قوانین خود را با قوانین عام تجارت و بازرگانی بین المللی جهان کاپیتالیستی تطبیق بدهد، به سازمان تجارت جهانی ( دبلیو تی او) بپیوندد و البته باز بر این امر هم واقف است که اینکار امکانپذیر نخواهد بود مگر آنکه قبلا ثبات و امنیت داخلی لازم را برای این سرمایه ها فراهم کرده باشد. به عبارت دیگر حل مشکلات اساسی اقتصاد ایران در این مسیر ریشه در پاسخگویی به ملزومات سیاسی حل بحران دارد . به عنوان مثال وقتی رژیم می خواهد ضمانت بقای خود را از قدرتهای بزرگ جهانی بگیرد، در واقع می خواهد از این طریق راه را برای همین گشایش اقتصادی هم هموار کند. بنابراین مبنای اختلافات جناحهای درونی رژیم بر سر تعیین اولویتها و مسیر و شیوه رسیدن به هماهنگی با نظام جهانی است وگرنه هدف هر دو تثبیت دراز مدت قدرت رژیم اسلامی در ایران است. اکنون نیز لازمه موفقیت جناحها و جریانات شکل گرفته در مقابل احمدی نژاد این است که مخالفت خود را با برنامه عملی برای تامین شرایط لازم برای اقتصاد کاپیتالیستی ایران پیوند بزنند.
- دیپلماسی جمهوری اسلامی و کشمکش های منطقه ای
قبل از وارد شدن در سطوح کنکرت بحث پیرامون این مسئله، اشاره به چند نکته اساسی که پایه های تحلیل ما را در بررسی وضعیت کنونی تشکیل میدهند ضروری است:
1_ لشکر کشی، جنگ، رقابت های سبعانه انحصارات بزرگ، اعمال نفوذ بنگاههای عظیم مالی و صنعتی بر سیاست دولتها، دست اندازی به منابع انرژی، اینها از خصوصیات نظام سرمایه داری در بالاترین مرحله رشد خود هستند. این موقعیت نظام سرمایه داری بین المللی، امپریالیزم نامیده شده است. اما این نظام در عین حال به مرحله ای رسیده است که جهان امروز را در مقابل دو راهی گذار به سوسیالیزم یا بازگشت به عصر بربریت قرار داده است. این نظام که خود روزگاری نیروهای مولده را رشد داده بود اکنون گندیده است و خود به مانعی بر سر راه پیشرفت نیروهای مولده تبدیل شده است. مواضع و عملكرد جمهوری اسلامی، سیاستهای آمریکا در منطقه، رقابت قدرتهای بزرگ جهانی و منطقه ای با همدیگر، همگی در چهار چوب این جهان بینی قابل توضیح هستند. حضور خونین نظامی و سیاسی و اقتصادی آمریکا در منطقه خاورمیانه، پاسخ به یک نیاز نظام سرمایه امپریالیستی آمریکاست.
2_ بورژوازی ایران همواره دورنمای تبدیل شدن به یک قدرت برتر منطقه ای را پیش رو داشته است. بورژوازی ایران امروز از طریق رژیم جمهوری اسلامی در کشوری حاکمیت دارد که از لحاظ سوق الجیشی، از لحاظ اقتصادی و منابع انرژی، از لحاظ جمعیت و نیروی کار، و البته از لحاظ سنتهای مبارزاتی و انقلاب هم در این جامعه، در مقایسه با کشورهای دیگر منطقه از موقعیت بالاتری برخوردار است. هر بورژوایی در یک چنین کشوری بر سر کار باشد، منافع خود و حتی امنیت خود را هم در یک تقسیم کار منطقه ای دنبال خواهد کرد. در دوره رژیم شاه هم همینگونه بود، سرباز ایرانی در عمان بر علیه انقلابیون ظفار می جنگید.
3_ ژورنالیسم سطحی امروز با نسبت دادن رویدادهای مربوط به حزب الله لبنان، حماس و فلسطین، آمریکا و مقاومت در عراق، طالبان و افغانستان به جمهوری اسلامی، عملا به خوراک توپخانه تبلیغات غرب و رژیم ایران، هردو تبدیل میشود، البته جمهوری اسلامی می کوشد همانند رقبای دیگر خود در این عرصه ها ابراز وجود کند، اما آنچه که در بطن وقایع این مناطق میگذرد نه ناشی از مزدور پروری جمهوری اسلامی، بلکه ریشه در تضادها و کشمکشهای سیاسی و تاریخی و اجتماعی خود این مناطق دارد. موقعیت کنونی حزب الله لبنان محصول تغییر توازن جمعیتی این کشور به نفع شیعیانی است که حزب خود را دارند. حماس فرزند فساد فتح و سرکوبگری اسرائیل است، طالبان از عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی مفرط افغانستان تغذیه میکند و غیره و غیره. به ادامه بحث بازگردیم:
دولت آمریکا و دیگر دولتهای غربی اگرچه از سرکشی های جمهوری اسلامی دل خوشی ندارند، اما شواهد نشان میدهد که خیال سرنگونی جمهوری اسلامی را هم در سر نداردند. حداقل به این دلیل ساده که تا کنون نخواسته اند و یا نتوانسته اند جایگزینی برای آن آماده کنند، و البته نمی خواهند سرنوشت این کشور مهم منطقه را هم به دست روندهای غیر قابل پیشبینی بسپارند. در این میان دولت آمریکا با بزرگ نمایی کردن هیولای اتمی جمهوری اسلامی هدف حفظ فضای جنگی و نظامی منطقه خاورمیانه را دارد تا تکلیف هژمونی خود را بر اقتصاد و سیاست این منطقه روشن کند. جمهوری اسلامی در عین سنگ اندازی در برابر مصالح غرب و آمریکا از ظرفیتهای بالایی برای توجیه سیاستهای آمریکا در نزد افکار عمومی مردم این کشور برخوردار است. احمدی نژاد و امثال او برای اسرائیل و آمریکا نعمتی بودند که در تمام مدت حکومت خود عملا اجرای سیاستهای آمریکا را در منطقه تسهیل کرده اند.
وقایع ماههای اخیر به روشنی نشان داده اند که عمده ترین مسایلی که رژیم در عرصه بین المللی با آن دست و پنجه نرم می کند، امروزه خود را حول کشمکش ها بر سر " بحران هسته ای ایران " نشان می دهند. در تحلیل صحیح این مسئله باید از فاکتهای مربوط به فعالیت هسته ای ایران و یا تفاسیر حقوقی از مقاوله نامه های آژانس بین المللی انرژی اتمی فراتر رفت و کلیت این مسئله را در متن اهداف سیاست منطقه ای رژیم ایران و تنشهای این سیاست با اهداف آمریکا بررسی کرد . نخستین نکته ای که در این زمینه لازم است به آن اشاره شود این است که سلاح هسته ای برای رژیم حاکم بر ایران ، نمی تواند نقش یک " سلاح بازدارنده " را ایفا کند و این مسئله انگیزه این رژیم را از تعقیب سیاست هسته ایش به درستی منعکس نمی کند . سلاح هسته ای در خدمت سیاستی قرار دارد که به قدرتهای بزرگ جهانی نشان دهد که اگر او را وارد معادلات سیاسی منطقه نکنند و سهمی برای او در تناسب با قدرتش در نظر نگیرند ، وارد ماجراجوئی های خطرناکی خواهد شد . بر این اساس می توان گفت سیاست هسته ای رژیم ایران در خدمت پیشبرد سیاست خارجی اش و یا به تعبیر دقیق تر در خدمت اهداف سیاسی ایران در منطقه است . هدف اصلی سیاست خارجی رژیم جمهوری اسلامی ایران نیز تبدیل شدن به قدرت اصلی منطقه خاورمیانه است یعنی آن جایگاهی که ایران در اواخر دهه 60 میلادی قرن بیستم/ دهه 40 شمسی تحت حکومت محمدرضا شاه به دست آورده بود . رژیم ایران هم از حیث حفظ و تضمین بقای حکومت خود و هم تحکیم حمایت وسیع صاحبان سرمایه ایران از رژیم جمهوری اسلامی نیازمند کسب چنین جایگاهی در منطقه است . بر خلاف دوران جنگ سرد که نقش قدرت برتر منطقه ای برای ایران تنها می توانست از کانال هماهنگی با منافع آمریکا و ایفای نقش در متن "دکترین نیکسون " ممکن باشد ، در جهان پس از جنگ سرد حکومت فعلی ایران تنها با نشان دادن و تحمیل قدرت خود در عمل می تواند آمریکا را به ایفای چنین نقشی از جانب ایران قانع کند . این واقعیت خود بر این روند بین المللی در دنیای پس از جنگ سرد متکی است که مناسبات بین المللی در شرایط کنونی در حال باز تعریف شدن جدی اند و جهان دارد بر اساس مبانی جدیدی به مناطق نفوذ سیاسی و اقتصادی قدرتهای بزرگ تقسیم می گردد. علاوه بر توانایی های رژیم در زمینه نظامی مبتنی بر جمعیت نسبتا زیاد ، توان صنعتی و پتانسیل اقتصادی و همچنین دسترسی به منابع نفت، جمهوری اسلامی ایران از دو ابزار ویژه در راستای اهداف خود برای تبدیل شدن به قدرت اول منطقه سود می جوید که این دو عبارتند از : جنبشهای اسلامی منطقه و سلاح هسته ای .
در رابطه با تحقق اهداف مذکور ، عملکرد آمریکا پس از 11 سپتامبر در منطقه از دو جهت به سود ایران کار کرده است : نخست با سرنگون کردن رژیم صدام و از میدان به در کردن کشوری که به شکلی بالقوه می توانست بدل به قدرتی منطقه ای شود، و دوم با اعلان جنگ آشکار به القاعده و زیر فشار قرار دادن جنبش اسلامی وهابیسم که دو دهه است می کوشند با حمایتهای همه جانبه عربستان در عرصه جنبشهای اسلامی در منطقه ، بدیلی برای نفوذ رژیم ایران فراهم کنند . بر این اساس تنها کاربرد عقلانی سلاح هسته ای برای رژیم ایران تهدید دستیابی به آن است و دست کشیدن از آن در قبال تثبیت پاره ای از اهداف منطقه ای اش .
بنابراین بحران حاضر در روابط ایران و آمریکا بر سر مسئله هسته ای نه مقابله "دموکراتیزاسیون" و "مدرنیسم" با اسلام پیشا مدرن است و نه تقابل یک کشور جهان سومی با زورگوئی های امپریالیستی بلکه از هر دو جانب کشمکشی بر سر باز تعریف امپریالیستی جغرافیای سیاسی خاورمیانه است که یکی (دولت آمریکا) پیشبرد سیاستهای امپریالیستی جهانی خود در منطقه خاورمیانه را دنبال می کند، و دیگری ( رژیم ایران) ارتقاء موقعیت خود در منطقه و تثبیت خود بمثابه قدرت برتر منطقه .
بستر شکل گیری این کشمکش خود بر دو واقعیت دیگر متکی است : یکی اینکه آمریکا برای پیشبرد سیاستهای منطقه ای خود، به خاطر محدودیت قدرتش ناگزیر از سازش با نیروهای موجود منطقه ای است . و دیگر اینکه حکومت ایران هدف تبدیل شدن به قدرت برتر منطقه را در هماهنگی با نظام سیاسی جهانی و تلاش برای یافتن جایی در متن سیاستهای قدرتهای بزرگ تعقیب می کند.
آمریکا خط روشنی در مقابله با جمهوری اسلامی ندارد . با بی موضوعیت شدن هر چه بیشتر اشغال کامل نظامی ایران و بر اندازی جمهوری اسلامی به نیروی مستقیم آمریکا با توجه به وضعیتی که آمریکا در باتلاق عراق به آن گرفتار آمده است، اعلام رسمی عزم آمریکا برای " تغییر رژیم " خود به بستری برای طرح طیفی از سناریوهای گوناگون در نزد محافل مختلف آمریکا تبدیل شده است : از حمله نظامی محدود با همراهی تحرک نظامی اپوزیسیون ایران ، گونه ای از " انقلاب مخملی " ، واگذاشتن تغییر رژیم به فعل و انفعالات صحنه سیاست ایران و حمایت مادی و معنوی از فعالیتهای اپوزیسیون لیبرال ، حمایت از استحاله درونی رژیم و ...
سیاست گذاران کلان آمریکا و متفکرین دور اندیش تر در دستگاه دولتی آمریکا در پی راه انداختن یک انقلاب به اصطلاح مخملی از نوع آنچه که در بعضی از کشورهای بلوک شرق سابق براه انداختند، نیستند و در این مورد مدام می کوشند زیاده روی های بوش و همراهانش را مهار کنند زیرا در کشوری مانند ایران عواقب این زیاده روی ها را غیر قابل پیش بینی می دانند. در این نگرانی حتی لیبرالهای ایران هم با آمریکا سهیم هستند. در این مورد هم تنها تهدید به راه انداختن "انقلاب مخملی" را بالای سر رژیم نگاه میدارند تا این رژیم را وادار به سازشهای بیشتری بکنند.
با همه اینها اگر در نتیجه ماجراجوئی های دو طرف، جنگی در منطقه درگیر شود به احتمال زیاد عمر رژیم را طولانی تر می کند. هر ضربه آمریکا در خدمت عقب نشاندن مردم از دستاوردهایی که تا کنون به دست آورده اند به کار گرفته می شود. وقوع جنگ، اختلافات درونی رژیم را هم کاهش میدهد و آنها را در مقابله با وضعیت جدید به دور هم گرد میاورد و اگر سقوط رژیم در نتیجه حمله نظامی گسترده آمریکا و متحدینش اتفاق بیافتد ایران را در گردابی فرو خواهد برد که حداقل مشابه آنچه که امروز در عراق می گذرد، خواهد بود.
- رئوس مواضع سیاسی حزب کمونیست ایران در قبال وضعیت کنونی
در قبال این وضعیت، سیاست اعلام شده حزب کمونیست ایران بر خطوط زیر استوار است که پیگیرانه مورد تبلیغ و ترویج قرار گرفته است:
- مخالفت با هرگونه محاصره اقتصادی که زیانهایش بیش از هر کس دامن گیر طبقه کارگر و اقشار تهیدست و محروم جامعه خواهد شد؛
- مخالفت با لشکرکشی و هرگونه حمله نظامی آمریکا و متحدینش به ایران؛
- محکوم کردن هرگونه سازش و همسویی با جمهوری اسلامی بر علیه آمریکا به بهانه و مخالفت با فشارهای خارجی؛
- مردود دانستن سیاست اتمی جمهوری اسلامی و رد هرگونه حقانیتی برای این رژیم در این زمینه و افشای محتوای ماجراجویانه آن؛
- مخالفت با هرگونه زمینه سازی و تلاش برای تحمیل احتمالی بدیل دست ساز آمریکا به مردم ایران؛
- تشدید مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی در راستای تحقق استراتژی سیاسی حزب؛
- کسب آمادگی بیشتر برای ایفای نقش شایسته در کردستان در شرایط تشدید بحران جمهوری اسلامی و غرب و جنگی شدن فضای منطقه.
ج : اپوزيسيون جمهوری اسلامی
برای بدست آوردن یک تصویر واقعی از اپوزیسیون کنونی جمهوری اسلامی لازم است نگاهی به تاریخ صد ساله اخیر ایران، گرایشهای اجتماعی و آرایش نیروهای سیاسی آن بیاندازیم. یک بررسی عینی و تاریخی سه گرایش اجتماعی اصلی را به ما نشان میدهد که هرکدام به نوعی در دورانهای مختلف در کشمکش های سیاسی این جامعه دخیل بوده و بر سرنوشت آن تاثیر گذاشته اند.
اول، گرایش سنتی مذهبی که در طول تاریخ ایران بعد از اسلام همواره وجود داشته و در مقاطعی حتی قدرت دولتی را هم کسب کرده است. این جریان به طور طبیعی دارای رهبری (مراجع تقلید شیعه)، سازمان (شبکه ارتباطی برای جمع آوری وجوهات مذهبی، مساجد و حوزه های علمیه و ....)، بنیه اقتصادی (موقوفات و زمینهای کشاورزی بعلاوه وجوهات جمع آوری شده مذهبی)، پلاتفرم سیاسی و اجتماعی (شریعت اسلامی و اضافات مذهب شیعه بر آن)، جهان بینی (اسلام)، بوده و همواره به عنوان "دولتی در دولت" حضور ملموسی در جامعه ایران داشته است.
دوم، گرایش بورژوا لیبرالی، این گرایش اساسا پا به پای رشد مناسبات سرمایه داری در ایران، حضور سیاسی خود را در صحنه کشمکش های اجتماعی نشان داده است. گاه در احزاب با خط مشی های شناخته شده لیبرالی و گاه در پوشش های لیبرال_ چپ، در تاریخ سیاسی ایران تا به امروز حضور ملموسی داشته است. در دوره انقلاب مشروطیت گرایش لیبرالی، هم از گرایش مذهبی و هم از دیکتاتوری حاکم ضربه خورد. در دوره جنگ جهانی دوم برای مدتی قدرت دولتی را کسب کرد و پس از آن، چه در درون حکومت محمد رضا شاه بعنوان منتقد "اعلیحضرت" و چه در بیرون، آن در حاشیه به حیات سیاسی خود ادامه داده است. این گرایش در دوره قیام 1357 در مقابل گرایش مذهبی سپر انداخت و تسلیم شد و اکنون در نتیجه بحران سیاسی رژیم اسلامی و فعال شدن سیاست آمریکا در خاورمیانه و در قبال ایران، بار دیگر در صحنه سیاسی ایران به تکاپو افتاده است.
سوم، گرایش چپ و سوسیالیست، پیشینه وجود این گرایش در ایران به تاثیرات انقلاب 1905 روسیه و رشد سوسیال دمکراسی در مقیاس جهانی بر می گردد. این گرایش با تشکیل حزب اجتماعیون عامیون و سپس نخستین حزب کمونیست ایران پا به عرصه سیاسی می گذارد و به یکی از جریانات مهم و دخیل در صحنه مبارزات سیاسی ایران تبدیل میشود. برای مدت چند دهه، فضای فکری، سیاسی و فرهنگی جامعه ایران تحت نفوذ این گرایش قرار دارد، اما هیچگاه قدرت سیاسی را به دست نمی آورد. در دوره انقلاب 1357 به دلیل تشتت فکری و سیاسی و سازمانی و علیرغم زمینه های اجتماعی مناسبی که وجود داشت نمی تواند توازن قوای مساعدی را به نفع خود تثبیت کند، و به وسیله ارتجاع حاکم به شدت سرکوب میشود.
هر ارزیابی که از این یا آن گرایش در جامعه ایران داشته باشیم، پایه اجتماعی هر کدام از آنها را هرگونه ارزیابی کنیم، این جریانات را از روی نوع خواستها و مطالبات طبقات اجتماعی، بویژه در دورانهای بحران سیاسی، از روی احزاب تشکیل دهنده آنها، از روی ایدئولوژیها و جهان بینی های شان، از روی فرهنگ و ادبیات سیاسی شان، از طریق شخصیت ها و چهره های شناخته شده آن، از روی تاثیرات عملی که بر زندگی اجتماعی دوره خود داشتند، به موازت همدیگر در تاریخ این کشور می- بینیم.
اگر در یک دورنمای تاریخی می توان این سه روند را به تفکیک مشاهده کرد، اما در هر مقطع معین، کار تفکیک ها به همین سادگی نیست. به عنوان مثال، در بطن گرایش مذهبی ضد رژیم شاه، از خمینی گرفته تا مجاهدین که خود را "مارکسیست" میدانست را می بینیم، جبهه ملی و لیبرال جناح چپ و راست دارد. در جبهه چپ در مقاطع معین وضع از این هم آشفته تر است. مرزهای بسیاری از این جریانات به اصطلاح سوسیالیست با لیبرالهای جبهه ملی، با مذهبی های طرفدار "جامعه بی طبقه توحیدی" و غیره مخدوش است. وضع در جبهه طبقات هم بر همین منوال است. هیچکدام از این جریانات بر پایه اجتماعی خود قرار ندارند. چه بسیار کارگرانی که در جبهه مذهبی هستند و چه بسیار افرادی از طبقه متوسط جامعه که خود را در جبهه سوسیالیزم می بینند، چه" چپ هایی" که از لیبرالها، لیبرال ترند و چه لیبرالهایی که به دانش مارکسیستی خود افتخار میکنند.
با بقدرت رسیدن جمهوری اسلامی و فجایعی که مردم ایران در دوران حکومت این رژیم متحمل شدند، گرایش سنتی اسلامی عملا بسیاری از ظرفیت های خود را بگونه ای از دست داده است که عملا امکان باز سازی آن بسیار دشوار و یا عملا غیرممکن شده است. اکنون و بعد از گذشت قریب به سه دهه از عمر رژیم اسلامی، آرایش سیاسی اپوزیسیون این رژیم را می توان در سه گرایش اصلی خلاصه کرد:
1- گرایش اصلاح رژیم از درون
2- گرایش بورژوا لیبرالی و ناسیونالیست ایرانی
3- گرایش چپ و سوسیالیست
1- گرایش اصلاح رژیم از درون: این گرایش اساسا هدفش این است که زمینه های استحاله رژیم جمهوری اسلامی را در نظم سیاسی و اقتصادی بین المللی از طریق منطبق ساختن ماهیت وساز و کارهای شکل دهنده آن با منافع طبقه بورژوازی ایران و مشارکت دادن این طبقه در روند تصمیم گیری های کلان سیاسی رژیم ایران فراهم کند بدون اینکه تغییر عمده ای در ماهیت حکومت به وجود بیاورد .
دوم خردادی ها این نقشه را دنبال کردند و شکست خوردند و در حاشیه قدرت قرار گرفتند، اما کل جریان "اصلاح حکومتی" اگرچه دیگر از هیچ گونه اقبال توده ای برخوردار نیست اما هنوز به طور کامل از تک و تا نیافتاده است و به عنوان راه حلی برای خروج از بحران در محافل بالای رژیم زمزمه میشود. اگر جمهوری اسلامی با آمریکا به توافق های چشمگیری برسد بخشهایی از اپوزیسیون خارج کشوری که همیشه مترصد سازش در این زمینه ها هستند بار دیگر به این جریان می پیوندند.
پروژه این گروه از جانب جناح راست تر رژیم از آنرو با مقاومت روبرو میشود که اساسا آنرا توهم آمیز می دانند و بر این باورند که وارد شدن در این پروسه سرانجام به از هم پاشیده شدن کل رژیم سیاسی کنونی ایران منجر میشود. این گرایش در میان طبقه سرمایه دار ایران از مطلوبیت نسبتا وسیعی برخوردار است. این طبقه با همه مشکلاتی که از دست رژیم اسلامی تحمل میکند، بقای این رژیم را هزار بار بر سرنگونی آن در نتیجه یک انقلاب ترجیح می دهد. بخشی از نمایندگان سیاسی این طیف هنوز در رده های پائین تر حاکمیت این کشور حضور دارند، و بخشی دیگر در داخل کشور به صورت احزاب و گروهها و شخصیت های مستقل به فعالیت قانونی مشغول هستند. جناح مسلط رژیم امروز وجودشان را تحمل میکند و آنها را بعنوان نیروی ذخیره برای مقابله با بحرانهای فردا که در راهند در آستین خود نگاه میدارد.
2- گرایش بورژوا لیبرالی و ناسیونالیست ایرانی، این گرایش به طور طبیعی خود را بدیل قدرت سیاسی بعد از جمهوری اسلامی میداند. پایگاه اجتماعی این روند در میان طبقه بورژوازی ایران است که از سیاستهای جمهوری اسلامی در ضدیت با غرب و آمریکا ناراضی است و سالهاست بخاطر ترس از وقوع یک انقلاب وجود این رژیم را تحمل کرده است. اقشار بالای طبقه متوسط نیز چشم به قدرت گیری همین طیف دارند.
جریان لیبرالی اگر چه همیشه یک سری هم در حکومت داشته است اما پس از شکست جبهه دوم خرداد اساسا در موقعیت اپوزیسیون رژیم قرار گرفته است و سازمانها و رهبران آنها در خارج کشور فعالیت دارند. طیف بورژوا لیبرال اپوزیسیون بصورت گروهها ، احزاب ، افراد و نهادهای مختلف در اقصی نقاط جهان پراکنده اند. این طیف بارها تلاش کرده اند تحت نامهای مختلف دور هم جمع شوند اما تا کنون به نتیجه ملموسی نرسیده اند.
وعده "دموکراسی" و "حقوق بشر" برای آینده ایران می دهند اما پلاتفرم های ارائه شده از جانب آنها معمولا آنقدر کلی و تفسیر بردار عرضه میشود که بر اساس آنها میتوان خشن ترین دیکتاتوری ها را هم بنا نهاد!
اقتصاد، در ایران آینده مورد نظر آنها در محتوای واقعی خود بر اساس مالکیت خصوصی و بازار آزاد سرمایه داری بنا میشود (چیزی که حتی چپ ترین جناح این طیف هم آنرا انکار نمیکند ). یعنی آنها به ترکیب نظام اقتصادی حاکم دست نمی زنند وتنها ادعا می کنند که مجال توسعه آنرا فراهم می سازند. اما همین توسعه هم با چه الگوئی؟ وقتی پای ارائه الگوهای اقتصادی به میان می آید آنها چیزی بیش از آنچه که رژیم فعلی ایران تجربه کرده است در چنته ندارند. در این زمینه تنها کارشان این است موانعی را که رژیم جمهوری اسلامی بر سر راه ادغام کامل اقتصاد ایران در بازار جهانی فراهم کرده است، از سر راه بردارند. در راس این اقدامات هم عادی کردن رابطه با غرب قرار دارد.
از لحاظ خدمات اجتماعی ورفاهی غالبا می گویند که مکانیزم های بازار خود بطور اتوماتیک این نیازها را تامین خواهد کرد و از این لحاظ خط مشی بانک جهانی را تمام و کمال می پذیرند. البته در تبلیغات هم در باغ سبز کشورهای پیشرفته صنعتی را بعنوان نتیجه بقدرت رسیدن خود به مردم نشان می دهند. جناح سوسیال دموکراتهای ایرانی هم که در همین طیف می گنجند، وعده هایشان در زمینه های اقتصاد و دموکراسی از نوع الگوهای سوسیال دموکراسیهای اروپایی است اما برای عملی کردن این وعده ها به هیچ تحول اقتصادی در جامعه متکی نیستند. در کشورهای غربی دموکراسی حاصل انقلابات اقتصادی و سیاسی عظیمی بود ( انقلاب صنعتی در انگلستان، انقلاب کبیر فرانسه و..) که علیه بنیادهای اقتصادی دنیای کهن براه افتادند و سپس با گذشت زمان طبقه کارگر بخشی از خواستها و مطالبات خود را به رژیمهای بورژوائی حاکم تحمیل کرد. تحول جامعه ایران از فئودالیسم به سرمایه داری به دلایل تاریخی که جای بحث آن در این گزارش نیست، نتوانست دموکراسی بورژوائی را در ایران مستقر کند. قیامها، انقلابات و مبارزات آزادی خواهانه مردم طی یک صد سال گذشته هر بار با شکست روبرو شده است. بن بست دولتهای رفاه سوسیال دموکرات و بازگشت احزاب سوسیال دموکرات به الگوهای نئولیبرالی در تبلیغات این طیف پرده پوشی میشود.
این طیف بطور اتوماتیک به پشتیبانی غرب امید بسته است. سرنگونی رژیم را میخواهد ولی نه از راه انقلاب. در این صورت برای تحقق اهداف خود چه راهی را خواهد پیمود؟ در پاسخ به این مسله سر در گمی و تشتت صفوف لیبرالهای اپوزیسیون ایران آشکار میشود.
طرحهای نوشته و نانوشته ای در این زمینه دارند، از برگزاری رفراندوم برای کنار گذاشتن رژیم گرفته تا انقلاب مخملی وتا امید بستن به اینکه آمریکا آنها را به شکلی از اشکال بقدرت برساند را در بر میگیرد. جالب است که اینها راه انقلابی را نمی پذیرند و میگویند انقلاب مادر خشونت است اما شبها خواب برپایی جنگی ویرانگر را می بینند که در سناریویی مشابه عراق جان صدها هزار نفر را بگیرد و آنها را بقدرت برساند!
اما در باره انقلاب مخملی مورد علاقه این طیف: انقلاب مخملی اصطلاحا به جنبشهایی اطلاق می شود که در کشورهای اروپای شرقی به تغییر رژیمها منجر گردیدند. انتقال قدرت در بعضی از این کشورها از هیات حاکمه قدیم به هیات حاکمه جدید بدون خشونت صورت گرفت. تمام امید لیبرال ها ی ایران بر اساس توهم به وقوع چنین حرکتی بسته است. اما تبلیغات آنها در این زمینه هم فاقد انسجام لازم است و بنظر میرسد که در ته دلشان از این شبه انقلاب هم وحشت داشته باشند و نگران آن باشند چنین موقعیتی کمونیستها و جنبش کارگری ایران را هم تقویت کند و لا اقل به یک پای قدرت سیاسی تبدیل کند.
همه راههایی که طیف لیبرالیسم ایران برای رسیدن به قدرت در نظر دارد در واقعیت عینی بر اساس توهم بنا شده است. واقعیت این است که آنها تمام سرمایه خود را در این زمینه بر روی دو فاکتور بنا کرده اند:
اول : رژیم به طریقی که از هم اکنون برای آنها مکشوف نیست سر انجام کنار زده خواهد شد.
دوم : در غیاب حضور یک آلترناتیو چپ و سوسیالیست جامعه بناگزیر آنها را انتخاب خواهد کرد.
باید اذعان کرد که اگر استراتژی خود لیبرالها برای کنار زدن جمهوری اسلامی بر هیچ اساس قابل تحققی بنا نشده است اما امکان اینکه این طیف در ضعیف بودن آلترناتیو کارگری و سوسیالیستی و در یک چرخش ناگهانی اوضاع سیاسی قدرت را بدست بگیرد به هیچ وجه منتفی نیست.
3- گرایش چپ و سوسیالیست، این گرایش از لحاظ عینی حضور گسترده ای در جامعه دارد. در تاریخ صد ساله ایران حضور عینی و غیر قابل انکاری داشته است. مبارزه کارگران و زحمتکشان روستا، مبارزه جوانان برای آزادی، مبارزه زنان با مطالبات پیشرو اجتماعی، مبارزات دهقانان بر علیه فئودالها که همه اینها از لحاظ عینی حرکات چپ جامعه ایران بوده اند، و بسیاری از آنها هم زیر نفوذ همین جریاناتی بودند که خود را سوسیالیست میدانستند. جریان چپ و سوسیالیست، با همین معنایی که گفته شد در تمام طور تاریخ صد ساله اخیر، همیشه سعی کرده است به عنوان یکی از مدعیان قدرت سیاسی ابراز وجود کند. در جریان انقلاب 1357 در سطح اجتماعی وسیعی ابراز وجود کرد. شورای کارگران صنعت نفت اعلام کردند که بایستی نماینده ای در شورای انقلاب آتی داشته باشند، کومه له در کردستان بخشی از حاکمیت این منطقه را عملا در دست داشت. نیروهای چپ در تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران در انتخابات مجلس شرکت کردند.
در همین رابطه لازم است اضافه کنیم که: حضور طبقه کارگر در انقلاب 57 با اعتصاباتش و سپس با جنبش کنترل کارخانه و شوراهای کارگری به همه نیروهای چپ و رادیکال جامعه نشان داد که سوسیالیسم در ایران بدون اتکا به طبقه کارگر هیچ آینده ای نمی تواند داشته باشد، و همین حضور طبقه کارگر در انقلاب 57 و سالهای بعد از آن در صحنه سیاسی جامعه ایران بود که زمینه های مادی تسلط مارکسیسم بر افکار پوپولیستی در جنبش چپ ایران را فراهم آورد.
همین حضور طبقه کارگر در صحنه سیاسی جامعه بود که زمینه پیشروی مارکسیسم را فراهم آورد و کل ادبیات سیاسی نیروهای چپ رادیکال ایران را تحت تاثیر قرار داد. اگر امروز می بینیم که بر سر پایه ای ترین اصول اعتقادی در میان نیروهای چپ رادیکال اشتراک نظر وجود دارد و همه از حکومت کارگری و سوسیالیسم حرف می زنند و همه نیروی محرکه انقلاب را طبقه کارگر می دانند اینها همه حاصل حضور طبقه کارگر در جریان انقلاب و بازتاب نظری آن در سطح جنبش چپ بود. البته همین اشتراک نظر بر سر مسائل پایه ای برای طبقه کارگر ایران و جنبش سوسیالیستی آن یک پیشروی تاریخی است.
در سالهای اخیر رشد جنبش کارگری در ایران که بر بستر آن شاهد به جلوی صحنه آمدن طیف نسبتا وسیعی از فعالین و پیشروان کارگری بودیم که اینبار بطور متشکل پرداختن به مسائل و معضلات جنبش کارگری و تلاش برای ایجاد تشکل های توده ای و طبقاتی و ابراز وجود کارگران بعنوان یک طبقه اجتماعی را در دستور قرار دادند ، همه نشان از وجود عینی یک روند سوسیالیستی در جامعه است.
در شرایط شکست پروژه اصلاحات حکومتی و بی افقی جریانات اپوزیسیون بورژوائی و دامن زدن آنها به استراتژی انتظار در جامعه، این جنبش طبقه کارگر و جبهه چپ جامعه است که تحرک تازه ای به جنبش آزادیخواهانه مردم ایران بخشیده است.
بیرون آمدن جنبش دانشجویی از زیر نفوذ جریانات لیبرالی و ابراز وجود نسل جدیدی از روشنفکران مارکسیست که لیبرالیسم ایران را در تمام زمینه ها به مصاف طلبیده اند، دوره سلطه اندیشه های لیبرالی که در دوران رشد جنبش اصلاحات بورژوائی، بلامنازع بنظر می رسید را پایان داده است. روند انقلابی سرنگونی جمهوری اسلامی بدون شک این جریان را نیز به جلو صحنه سیاسی این جامعه خواهد آورد و قدرت سیاسی آتی ایران در جدال بین دو گرایش بورژوا لیبرالی و کارگری و سوسیالیستی تعیین تکلیف خواهد شد.
اکنون برای ایجاد یک آلترناتیو و قطب نیرومند سوسیالیستی در جامعه که بتواند نیروها ی چپ جامعه را حول خود گرد آورد و پایگاه انقلاب کارگری را گسترش دهد، قبل از هر چیز یک هم نظری و درک واحد از تحلیل شرایط مبارزه طبقاتی و اوضاع سیاسی ایران و ارزیابی موقعیت واقعی جنبش های اجتماعی و موقعیت گرایش سوسیالیستی در درون این جنبش ها ضروری است. بر پایه چنین تحلیل و ارزیابی است که می توان مبانی استراتژی سوسیالیستی و مسیر پیشروی برای تحقق انقلاب کارگری را نشان داد.









